Erfané Saidian

(photographer) 📍Iran

I imagine… I am eighty years old...

I am eighty years old and my memory still works.

I imagine I will love my eighties just as I love these days. Just as I have loved my life all these years with all the pain and sorrow.

I can imagine my body bending and walking slowly, and more than seeing the sky and the clouds, I see the earth and the rocks, and perhaps this is the glorious story of aging. That you are slowly getting ready to join the earth. Even your eyes see more of the earth than the sky.

Then - a young woman with black hair and now an eighty-year-old woman with white hair. How beautiful this passage can be.


Slowly rejuvenate in exchange for deepening.

Energies in exchange for calming down and thinking more.

Sometimes I think to myself, if we always had the youthful energy, could we calm down and think deeper?

I think there is a connection between losing the power of the body and increasing the power of the mind. It is as if the accumulation of the force of the body, which is the essence of all experiences and pains and is more precious than all those youthful energies, goes somewhere hidden in the thoughts and philosophy of our mind and there is waiting for rebirth. I do not know how often I was born. But for me, it will probably be a birth in the form of a book or what I have taught my grandchildren.

I can imagine walking slowly along the Valiasr trees with a cane in my hand and thinking to myself that it is over. I’ve done well. I remember all these days as the sound of the cane hitting the ground shows my slow progress. Hard and anxious days. It is better to say that I remember my youth. Is it possible that I was young and did not have anxiety? Is it possible that I was young and not in crisis! Crises arise that test our strength in our youth, and if there is no external crisis, in my opinion, the youth themselves create an internal crisis. The mind must be engaged in solving a problem and not find enough solutions to prepare for death and accept death unsolved. Sometimes I think about this. That in our youth we will be in the path of unresolved crises until we accept that everything has no solution and sometimes we have to come to terms with ambiguity, and not ask why?..

Perhaps the passage of youth teaches us to accept and to surrender in silence to a larger current. A stream called life.

After all, life existed thousands of years before us and will exist thousands of years after us, and we are only a very small part of it.

I can imagine the young people passing by me, as if they were centuries away from me. Their world, their thinking, their dress and even their words, and they, like me who did not pay attention, do not pay attention to time. That one day they open their eyes and turn twenty years old, then thirty years old, and then forty years old, and one day they open their eyes and see their grandchildren preparing for the first of October and they ask themselves when did I turn eighty?

I can imagine myself slowly accepting my muscle aching and health declining, and that I am satisfied if it is over. Satisfied with the efforts I made, the people I treated, and the path I took until I was eighty. I am satisfied with my mistakes, my inexperience, and the wrong decisions I made. I am satisfied with the ordinary look that I was satisfied with in those days. Enjoy life from the body that helped me as much as it could.

I can imagine a curvy old woman who disappears along the trees and sometimes comes back and looks at me and smiles with satisfaction.

I'm that old woman.

https://www.instagram.com/je_suis_erfane_/

:هشتاد سالگی‌ام :

.

. میتوانم تصور کنم هشتاد ساله‌ام و هنوز حافظه‌ام کار میکند.

هشتاد سالگی‌ام را دوست خواهم داشت درست همانطور که این روزها را دوست دارم.درست همانطور که تمام این سالها با تمام درد‌ها و اندو‌ه‌ها، زندگی‌ام را دوست داشتم.

میتوانم تصور کنم بدنم خم شده است و آهسته آهسته راه میروم و بیشتر از اینکه‌ آسمان و ابرها را ببینم، زمین و سنگ‌ها را میبینم و شاید این همان داستانِ باشکوهِ پیر شدن باشد. اینکه آرام آرام برای به زمین پیوستن آماده‌ میشوی. حتی چشمانت هم بیشتر زمین را میبیند تا آسمان.

آن زمان زنی جوان با موهایی سیاه و اکنون زنی هشتاد ساله با موهایی سپید. چقدر این گذر میتواند زیبا باشد.

آرام آرام جوانی‌ات در ازای عمیق‌تر شدن.

انرژی‌ات در ازای ارام شدن و بیشتر تفکر کردن.

گاهی با خودم فکر میکنم اگر همیشه مثل جوانی انرژی داشتیم و همیشه مثل جوانی‌مان سریع رفتار میکردیم ایا میتوانستیم آرام بگیریم و عمیق‌تر فکر کنیم؟

فکر میکنم ارتباطی وجود دارد بین از دست دادنِ نیروی جسم و بیشتر شدنِ نیروی ذهن. انگار ته‌مانده‌ی نیروی بدن که عصاره‌ی تمام تجربیات و دردهاست و از تمام آن انرژی‌های جوانی گران‌بهاتر است، میرود جایی لابه‌لای افکار و فلسفه‌ی ذهنی‌مان پنهان میشود و آنجا منتظرِ تولدی دوباره است. تولد در چه غالبی نمیدانم هنوز. ولی احتمالا برای من تولد در غالب کتاب و یا آموزشِ یافته‌هایم به نو‌ه‌هایم خواهد بود.

میتوانم تصور کنم به آرامی با عصایی در دست در امتداد درختانِ ولیعصر راه میروم و با خودم فکر میکنم خوب دارد تمام میشود. خوب آمده‌ام. همینطور که صدای ضربه‌های عصا به زمین، جلو رفتنِ آهسته ام را نشان میدهد به یاد تمام این روزها میآفتم. روزهای سخت و پر از اضطراب. بهتر است بگویم به یاد جوانی‌ام میافتم. مگر میشود جوان بود و اضطراب نداشت. مگر میشود جوان بود و در بحران نبود! بحران‌ها به وجود میآیند که قدرت ما را در جوانی‌مان محک بزنند و اگر بحرانی بیرونی به وجود نیاید به نظرِ من، جوان خودش بحرانی درونی را به وجود میآورد. ذهن باید درگیر حل کردنِ مسئله‌ای باشد و آنقدر راه حل پیدا نکند تا برای مرگ اماده شود و مرگ را حل نشده بپذیرد. گاهی به این فکر میکنم. به اینکه ما در جوانی آنقدر در مسیرِ بحران‌های بدون راه حل قرار خواهیم گرفت تا جایی بپذیریم همه چیز راه حل ندارد و گاهی باید با مبهم بودن کنار بیاییم و نپرسیم چرا؟

شاید گذر از جوانی به ما این را میآموزد اینکه بپذیریم و در سکوت تسلیمِ جریان بزرگتری شویم. جریانی به نام زندگی.

ادامه در کامنت


در نهایت زندگی‌ هزاران سال قبل از ما وجود داشته است و هزاران سال بعد از ما هم وجود خواهد داشت و ما فقط بخش بسیار کوچکی از این جریان هستیم.

میتوانم تصور کنم جوان‌هایی که از کنارم رد میشوند و انگار قرن‌ها با من فاصله دارند. دنیایشان، تفکرشان، لباس‌پوشدنشان و حتی کلماتشان و آن‌ها هم مانند من که حواسم نبود، حواسشان به زمان نیست. به اینکه روزی چشم‌ باز میکنند و بیست سالگی را تمام کرده‌اند، بعد سی ‌سالگی و بعد چهل و بعد روزی چشم باز میکنند و میبینند نو‌ه‌شان برای اول مهر آماده میشود و از خودشان میپرسند من کی هشتاد ساله شدم؟

میتوانم تصور کنم آرام تحلیل رفتنِ عضلات و سلامتی‌ام را میپذیرم و به اینکه اگر تمام شود راضی‌ام. راضی از تلاش هایی که کردم، آدمهایی که درمان کردم و مسیری که تا هشتاد سالگی آمدم. راضی‌ام از اشتباهاتم از بی تجربه بودنم و تصمیم‌های نادرستی که گرفتم. راض‌ام از قیافه‌ی معمولی ای که آن روزها هم به آن راضی بودم. از بدنی که تا توانست به من کمک کرد از زندگی لذت ببرم.

میتوانم تصور کنم که چقدر افرادی به حضورِ من در آن سن احتیاج خواهند داشت. جوان‌هایی که ترس از قضاوت دارند، کودکانی که مادرانشان حوصله‌ ندارند و پسر‌هایی که برای کادوی دوست دخترشان به دنبال یک مادربزرگِ پذیرا و صبور هستند.

میتوانم پیرزنی خمیده قامت را تصور کنم که در امتداد درختان محو میشود و گاهی برمیگردد و به من نگاه میکند و لبخندی از سر رضایت میزند.

آن پیرزن منم،



14 views0 comments

Recent Posts

See All